بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز

ابزار و قالب وبلاگ

كد هاي زيبا سازي

پریا عشق بابا
پریا عشق بابا
خاطراتی برای یادگاری
تاريخ : چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 | نویسنده : کامران
بازدید : 14 مرتبه

سلام

میدونم خیلی وقته نیستم اخه سرم خیلی شلوغه!!!

منو بابا ومامان دیروز رفتیم پونه جمع کردیم خیلی صفا کردم با بابا ومامان وبعد نشستیم میوه تناول کردیمخندهوبعد بازم پونه جمع کردیم هی بابام می گفت پریا خانوم کاپشنتو ببپوش هوا سر دشده من قبول نمی کردم بعد من فرار می کردم وبابام هم دنبالم می کرد ...بعد می خندیدیم و خیلی کیف میداد ...

دوباره با بابام لج می کردم وفرار می کردم وبابا هم از پشت پامو می پیچوند و من می افتادم زمین گریه می کردم ویه جای یه نهر کوچلو بود ومن افتادم تو اون و حرص بابام در امود وای نمی دونید چقدر خوش گذشت..

در مورخه ١١/٢/٩١بود این خاطره

پریا وباباش

پریا جانم

پریا عزیزمپریا در میان سبزه زارپریا در تفکری بر طبیعتشلوغ کردن

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 26 فروردين 1391 | نویسنده : کامران
بازدید : 27 مرتبه

پریا دختر زیبای من تولدت مبارک...

پریا دخترم باید ٢٠فروردین به صورت طبیعی  به دنیا میامد ولی وقتی به دکتر مراجعه کردیم گفتند ماشااللهتپل ومپل هستند وچند روز باید صبر کنید بلاخره ٢٥فروردین بود رفتیم یه بیمارستان خصوصی (آرتا)گفتند مشکلی نداره عمل جراحی می کنیم بلاخره هزینه بالایی خواستند ومنم حاضر شدم که به خاطر تنها عشقم تمام دنیا را بدم چه برسد به پول که ارزشی ندارد ولی مامانش گفت چرا این هزینه رابدیم بریم بیمارستان علوی که دولتی هست ..وهزینه کمی هم دارد بلاخره من قبول نکردم بعد از یکم بحث حرف مامان پریا را قبول کردیم و رفتیم تا رسیدیم گفت که برو پرونده تشکیل بده رفتم سریع پرونده تشکیل دادم و بلاخره در بخش زایمان مامان پریا بستری شد و دکتر گفت که چند تا امپول می زنم اگه نشد یعنی طبیعی نشد عمل جراحی می کنم که چنین هم شد یعنی شبش خوابید تا صبح و در روز ٢٦ فروردین ٨٧ ساعت ٨صبح پریا خانوم به دنیا امدند و بعد بعد از مامان همسر من بغلش کردم و پرستارها هم همشون ازم شیرینی می خواستند که به همشون پول دادم و خوشحال شدند ومن هم صد بار خدا را شکر می کردم که پریا عشقم صحیح وسالم به دنیا امد پریای عزیزم ارزو دارم که شاد باشی و پله های ترقی را یکی یکی بالا بری وسر بلند باشی...

دوباره تولدت مبارک...

راستی برای امروز کیک تولد سفارش دادم وعکس هم میگیرم اگه شد براتون می زارم....

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 7 فروردين 1391 | نویسنده : کامران
بازدید : 42 مرتبه

سلام

عید همگی مبارک

من پریا هستم دختر بابام

امسال با بابام و مامانم خیلی خوش گذشت بهم چند روز پشت سر هم رفتیم بازار اردبیل و هر چی من می دیدم وخوشم میمود بابا جونم برام می خرید یه عالمه تل و گیره و اینها برام خرید یه شلوار خوشگل برام خرید و دوتا بلوز خوشگل یکی قرمز ودیگری سفید و یه کفش سفید هم برام خرید و عید هم خونه خاله ها و عمو ها و ننه وعزیز هم رفتیم یکم این اواخر سرما خوردم که بابام بهم شربت سرما خوردگی داد و خوب شدم دیگه داره یواش یواش چهار سالم کامل میشه و بابام میخواد برام جشن تولد بگیره بابام میگه من در بیمارستان علوی و ساعت هشت صبح به دنیا امودم و اولین کسی هم که منو گرفته تو بغلش بعد عزیز بابا

بوده که یه دختر تپل موپل بودم بابا م میگه من هر چی دارم از نو قدمی منه و هر روز خدا را شکر میکنه وبه منم یاد داده و منم دستم بالا میگیرم ومیگم خدایا شکرت که بابامو بهم دادی وبابایی هم میگه خدایا شکرت پریا را بهم دادی دوستان کوچلوی من مواظب خودتون باشید و من بازم میام پیشتون..

بای



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 27 بهمن 1390 | نویسنده : کامران
بازدید : 67 مرتبه

سلام

پریا عزیزم دیروز به بابا زنگ زد گفت بابا برام خیار بخر اخه خیار خیلی دوست داره وبعد گفت برام ماهی بگیر

وباباش براش خرید و امود خونه همین که خونه رسید گفت بابا برام چرا اسمارتیس نخریدی بابا هم   خسته

وکوفته از راه رسیده گفتم دخترم فردا برات میگیرم الانم شبه مغازه ها بسته   است   گفت  نه  من میخوام

بلاخره به دوستم زنگ زدم ببینم مغازه بازه که گفت زود بیا داره می بنده منم فورا رفتم ودیدم چراغهارا داره

خاموش میکنه بعد روشن کرد و من اسمارتیس برای پریا خانوم گرفتم و تا رسیدم منو بوس کرد که بهترین

بابای دنیا هستم و همشو خورد و بعد یه کمی هم باباشو اذیت کرد و بعد خوابید ومنم چند تا عکس ازش

 انداختم که براتون می زارم ببینید...ممنون

پریا در حال خواب خرگوشی

پریای دوست داشتنی

پریا



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 26 بهمن 1390 | نویسنده : کامران
بازدید : 95 مرتبه

پریا فدات بشه با باییسلام

پریا بابایی ومامانی دیروز رفتیم اردبیل که دکتر کار داشتیم پریا دخترم خودش برای خودش پول ورداشته بود

و می گفت بابا شما که دو روزه میگم برای عینک آفتابی بگیرید نمی گیرد خودم میخرم بلاخره مامانش مطب

بود ومنو پریا رفتیم براش یه عینک گرفتیم خیلی خوشحال بود از اینکه خودش تونسته برای خودش عینک بخره

بعد امودیم مطب قبل اون که بریم عینک براش بخریم وقتی رفتیم مطب پریا رفت ونشست روی صندلی کسی که شماره یا همون ویزیت میده خیلی آدم بود وشلوغ بود وبرای من جا نشد وپریا هم رفت نشت روی صندلی

تلفن زنگ زد وپریا گوشی را ورداشت طرفیکه پشت تلفن بود فورا قطع کرد همه خندیدند بعد دودقیقه بازم تلفن زنگ زد بازم پریا ور داشت گفت الو یارو هم میگه ببخشید مطب دکتره پریا هم میگه نه من مطب نیستم پریا هستم همه از خنده ریسه رفتند یارو میگه بابا من میخوام یه شماره بگیرم پریا هم میگه من شماره نیستم پریا هستم یارو قطع میکنه وبازم زنگ میزنه وبازم پریا میگه بابا چقد بگم من مطب نیستم من پریا هستم(خنده حضار)بلاخره دیروز با خاطرت تلخ وخوبش هم گذشت راستی این یادم رفت بگم پریا هر جا میره همه را می خندونه چند تا شعر یاد گرفته وتوی ماشین توی مطب تو خونه توی خیابون بلاخره هر کی بیاد جلوش میخونه مثل شعر عمو تفلو شعر کریسمس شعر گاو حسن وخیلی شعرهای دیگه که من یادم نیست من براتون یکیشو میزارم (عمو تفلو- صورتم مثل هلو- مادر خوبی دارم -می شینه توی خونه-می بافه دونه دونه-می پوشم خوشگل میشم-مثل یه دسته گل میشم)

پریا امیدورام که سایه پدر ومادرت همیشه روی سرت باشد وبابای مهربونت عروسی خوشگلتو ببینه واینم یه آرزوی قشنگ برای پریا

 خدایا به تو می سپارم



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 16 بهمن 1390 | نویسنده : کامران
بازدید : 68 مرتبه

سلام

وقتی دوستان تذکر میدن من باید بیام وب پریا ومطلب بنویسم بلی پریا خانوم اینروزها حالش خیلی بهتره

راستی میخوام از این به بعد در طول هفته اتفاقات پریا را براش بنویسم هر فته یه پست براش بزارم و بعد

این پست یا پنجشنبه هفته اینده می نویسم یا هر ده روز یبار براش پست میزارم ،بعد از اینکه از دکتر امودیم از اون به بعد اتفاق خاصی رخ نداده فقط داره برف میاد ومن وپریا ومامانش یه آدم برفی درست کردیم پریا اینروزها خیلی وابسته من شده وقتی میخوام صبح بیام سر کار نمی زاره میگه بابا بمون و با من بازی کن و همش میگه بابا من سوار کن تو گردنت و من هم سورا میکنم ولی نمی دونم شما هم اینو تائید میکنید یا نه تا یه ذره براش میخوام عصبانی بشم زود ناراحت میشه ومنم از دلش در میارم اینروزها با مادرش میره خونه دوستاش وبازی میکنه خوب اینم یه خاطره ای از پریا جونمپریا وبرفی که اندازه اش باریده



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 9 بهمن 1390 | نویسنده : کامران
بازدید : 66 مرتبه

سلام به همه

 

من پریا هستم بابام را خیلی دوست دارم دیروز تو ماشین که  بودم یه خانوم از روستای قورتلموش که خیلی هم   سنتی بود به من گفت که اینجوری شلوغ می کنی چشت می زنند دیگه اخه من شلوغ وشیرین زبونم بلاخره دیروز جواب دکتر را گرفتیم وبابام خیلی خوشحال بود داشت تو دلش بال بال می زد رفتیم مطب دکتر و  اقای  دکتر  گفت  هیچ  مشکلی    تو دماغت نیست ومیتونی دوباره بری رو اوپن واز اونجا بیفتی خندهزمین

دیروز هم هوس بغل بابا کرده بودم اخرش بابایی حوصله اش سر رفت ومنو برد برام آش دوغ خرید وسوپ هم خرید من قانع نشدم وجیگر هم خرید کلی حال کردم8/11/90



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390 | نویسنده : کامران
بازدید : 82 مرتبه

در یک روز سه تا آپ

 If the picture does not load, press F5!

 

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390 | نویسنده : کامران
بازدید : 128 مرتبه

دیدم عکس هاش زیادن در یک روز دو تا آپ کردم ..

یه دونه عکس اینجا بقیه ادامه مطلب؟پریای عزیزم تا دنیا دنیاست دوستت دارم



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390 | نویسنده : کامران
بازدید : 116 مرتبه

سلام

حقیقتش من برای نوشتن وب پریا تو این فکرم که اتفاقات خاصی که براش میفته بنویسم وبخوام دروغ هم نگم وقت نمی کنم اینم میدونم که شما لطف دارین حالا بریم سراغ پریا من مسجد بودم که گوشیم زنگ زد

فورا بیا خونه از جلسه قران سریع بلند شدم و یه نفس دویدم خونه چون خیلی وقته ورزش هم نمی کنم زود خسته شدم بلاخره با اضطراب تمام در را باز کردم دیدم پریا گریه میکنه ودماغشم پر از خونه خودم به زور نگه داشتم وبا ارامی گفتم هیچی نیست دخترم چیزیت نمی شه چون بعدا مامانش هم به من گفت که پریا وقتی افتاد به من گفت که به بابام نگم که از روی آوپن افتادم (من وپریا همدیگرو دیونه وار دوست داریم) خلاصه من تو دلم غوغا بود انقدر ناراحت بودم که شاید بگم میخواستم دیونه بشم باور نمی کنید خلاصه خودم زدم بی خیالی واروم شدم و پریا هم بغل کردم جریان را از مامانش پرسیدم گفت که نشسته بود رو آوپن که انگاری یه نفر اینو هل داد وافتاد زمین ظهرش هم دختر عموش مبینا خونه ما بود ومن خیلی باهاشون بازی کردم و خیلی خندوندم بلاخره زنگ زدم به دوستم سریع ماشینشو آورد وبردیم دکتر وخانم دکتر گفت اصلا نگران نباشید هیچیش نیست پریا هم خوابید در بغلم بعد از اینکه دکتر این حرفو زد اروم شدم

ودیروز هم پریا خانوم را برای اینکه ته قلبمون اروم باشه بردیم دکتر ویه عکس هم انداختیم که نتیجه امروز ششم بهمن ماه سال نود به همون میدن دعا کنید که چیزی برای پریا به وجود نیاد وبرگشتنی هم امودیم برای پریا کباب گرفتیم خورد و با ماشین که خیلی هم کولاک بود و کم مونده بود تصادف کنیم رسیدیم خونه پریا هم تو ماشین همه ما را میخندوند وکل شعرهایی که بلد بود برای مسافران می خوند

راستی یه چیزی یادم رفت بگم بعد از این اتفاق من برای پریا یه گوسفند قربونی کردم که برای سی نفر همسایه ودوست وآشنا وفقرا دادایم چون رسم ما اینه که قربونی را پخش میکنیم البته گوسفند کوچلو بود خدا قبول کنه دقیقا 4/11/90ساعت 30/14قربونی کردیم بعد پریا هم کمک میکرد .

راستی برای من بگید که خوب بود یا چه جور بنویسم ..چون من نمی دونم ....فک کنم که خوب بود آنچه اتفاق افتاده بود را گفتم.

در ادامه عکس پریا را گذاشتم خالی از لطف نیست که ببینید ونظر هم بدید.

راستی یه چیزی یادم رفت مامان پریا برای یه بلوز بافته حتما ببینید.

 



ادامه مطلب...

موضوع :
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
درباره وبلاگ
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 20 نفر
بازديدهاي ديروز : 34 نفر
بازدید هفته قبل : 73 نفر
كل بازديدها : 3692 نفر
امکانات جانبی

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس